كرده بدين وضع آورند .
از اين مقدمات ، نواب مستطاب شاهزاده سلطانم واقف گشت ، شفاعت بسيار نمود تا دستار و قبا را بر طرف نمود ، [ و آنگاه ] ميرزا [ را ] دو شاخه كرده بر اسب كوچك مجروح لاغرى سوار آوردند ، و در صف نعال جاى دادند ، و نواب مطلقا به دو حرف نگفت ، او خجل و شرمنده سر در پيش نشسته بود تا سلطانم او را طلب كرد ، و طعام جهت او بردند و قباى ساده به دو پوشانيدند ، و يك شب او را در اتاق ملاى قصّه خوان نگاه داشته روز ديگر ابراهيم خان و حسن بيك يوزباشى او را به قلعهء قهقهه بردند و مدتى در آنجا بود تا وفات يافت .
وفات بهرام ميرزا
در وقتى كه بهرام ميرزا از عقب برادر ايلغار كرد [ 646 ] و به دو رسيد و او خود را به قلعهء سرخاب رسانيد بيمار شد ، و مرض حصبه تشخيص كردند . بعد از چهار روز كه القاس را از قلعهء سرخاب آوردند و به ديدن برادر آمد ، ميرزا بهرام او را نشناخت و هر چند به دو سخن كرد جواب نداد ، و چون به اردو آوردند روز ديگر وفات كرد .
مير راستى محتسب [ الممالك ] « 1 » و قرا خليفه يساول صحبت او را به مشهد مقدس امام رضا عليه السّلام بردند .
ولادت القاس دهم صفر ثلث و عشرين و تسع مائه ( 923 ) ، وفات سبع و خمسين و تسع مائه ( 957 ) ، چنانچه عمرش سى و پنج سال بود .
ولادت بهرام ميرزا در جمعه هفدهم شوال سنهء ثلث و عشرين و تسع مائه ( 923 ) ، وفات در سال ست و خمسين و تسع مائه ( 956 ) ، در يورت جقتو و نقتو ، چنانچه عمرش سى و چهار سال باشد .
« فى التاريخ »
رضوان مآب حضرت بهرام ميرزا * آن عين لطف و مرحمت حضرت إله
هامش
( 1 ) . تكميل از خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 340 .