اجلال فرمودند و به فكر گرفتن و آوردن القاس افتادند . اول ، القاس كه به زيارت نجف اشرف رفت سادات و نقباى آنجا منع بسيار او را كردند . چنانچه از اعمال خود نادم و خاسر شد و او را قسم دادند . او از بغداد به جانب شهر [ زور ] « 1 » آمد ، [ و ] از جانب نواب اعلى مير عبد العظيم مازندرانى « 2 » ، خادم باشى امام رضا عليه السّلام رفت و او را منع نمود و تكليف آوردن كرد . القاس ، بديع الزمان ميرزا پسر بهرام ميرزا را رخصت داده فرستاد ، و از جانب خواندگار حكم آمد كه پاشاهاى [ 645 ] سر حد بر سر القاس روند . يك مرتبه آمدند و هزيمت دادند و او را عاجز كردند . او پناه به بيگه كرد اردلان برد و آقايان خود را به شفاعت به درگاه فرستاد ، و نواب اعلى در يك منزل توقف نمود و مكرر گفت كه القاس را در اين يورت مىآورند ، و اين مضمون استبعاد داشت تا آنكه خبر آمد كه مرتبهء دگر پاشاها بر سر او رفتند و شكست [ يافته ] « 3 » و به جانب سرخاب مىگريزد .
بهرام ميرزا با امراء مقرر شد كه سر راه به دو بگيرند . سلاطين از صغار و كبار رفتند و ايلغار رسانيدند . القاس كه واقف شد خود را به قلعهء سرخاب رسانيد . از اين خبر موجب بهجت و سرور گشت . بعد از آنكه صورت حالات به نواب اعلى عرض شد ، كس به طلب القاس [ نزد سرخاب اردلان ] « 4 » رفت و تا هزار تومان جهت او قبول كردند ، رضا نداد و گفت ، من پسر شاه اسماعيل را نمىفروشم . بعد از قيل و قال تفصيلى نوشته ارسال كرد كه بدين مضامين نواب تعهد فرمايند او را فرستم و قيد حبس قلعه شده بود .
آن مضامين را نواب قبول كردند « 5 » و شاه نعمت اللّه يزدى رفت و القاس را از قلعه بيرون آورد . چون به حوالى اردو رسيد امر شد كه قباى مرقع و ملمع به اقمشهء گوناگون ترتيب دهند ، و ده من پنبه در آن قبا زنند ، و بيست دستار را بپيچند و اتاقهاى كه مسخرهها بر سر مىزنند بدان دستار زنند ، و اسب لاغر مجروحى جهت او برند ، و دست او را دو شاخه
هامش
( 1 ) . تصحيح قياسى . متن : زول .
( 2 ) . تاريخ جهان آرا ، ص 299 ، « مير عبد العظيم بابلكانى » . ايضا ، تكملة الاخبار ، ص 102 .
( 3 ) . تصحيح قياسى . متن : يافت .
( 4 ) . تكميل قياسى بر اساس تاريخ جهان آرا .
( 5 ) . خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 338 ، « در روز سه شنبه نوزدهم شهر رمضان » .