درآمدن اروج آقا تأمل داشتند كه خبر آمد كه سلطان محمود ميرزا ولد زينل خان كه مهردار بود با كرم ميرزا گريخته آمدند ، ديگر حكايتى نماند ، اما امراء رأى و مشورت بدين درست كردند كه در اين مقدمه تغافل مىبايد و اينها را مىبايد گرفت و پيش القاس فرستاد . نواب اعلى قبول نكرد كه اين چه حكايت است ، بعد از آنكه حكم آن بىدولت همراه آوردهاند كه طغراى پادشاهانه كشيده و مهر را به جاى من زده ، چگونه اين ظلم كنم كه جمعى اخلاص ورزيده باشند و آمده من ايشان را ناچيز سازم ، اين عمل كه به ظهور رسد ديگر كسى نمىآيد . فى الفور خانى به سلطان محمود داد و جهاندارى به اروج آقا و كوچ كرده به تبريز آمدند . مادرش با فرزندش سلطان احمد ميرزا در چرنداب رسيد و اظهار اخلاص فرزند نمود « 1 » . مير ابراهيم صفوى و قاضى معسكر را همراه والده فرستادند كه او را سوگند دهند ، و از عقب ايشان امراى نامى رفتند . مثل ، بدرخان و شاه قلى خليفه مهردار و سوندك بيك قورچى باشى [ 641 ] و سيّد محمد كمونه و معصوم بيك شيخاوند و گوگجه سلطان و جمعى ديگر از مقرّبان را روانه كردند كه نصيحت كنند .
چون در كنار كر « 2 » فرود آمدند و القاس ايشان را طلب كرد هر كدام با ركابدارى به مجلس او درآمدند ، و نيكان و پاكان شاهى همين جماعت بودند . مير عزيز و امراء گفتند كه تمامى را بگيريم ، او قبول نكرد ، و مير عزيز گفت تو پوف بودهاى ، از آن روز او را پوف گفتند ، و بر همه كس ظاهر شد كه ادبار دامنگير القاس است و اقبال دو دسته دامن جاه و جلال پادشاه بىزوال را گرفته . در اين حالت امراء را رخصت داد همه آمدند ، و القاس اردو را گذاشت و به چركس رفت و در آنجا كارى نساخت و شكست يافت . در اين فرصت پادشاه در ييلاقات ايروان و شرابخانه و آن حدود بود . ملازمان القاس روى به گريز نهاده طايفه به طايفه گريخته مىآمدند . به ابراهيم خان و زياد اغلى فرمان شد كه
هامش
( 1 ) . تاريخ جهان آرا ، ص 296 ، « . . . خاقان بكى خانم والدهء القاس ميرزا . . . » .
خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 315 ، « خان بيگى خانم » .
( 2 ) . تاريخ جهان آرا ، ص 296 ، « در جواد » . ايضا ، تكملة الاخبار ، ص 95 و احسن التواريخ ، ج 2 ، ص 408 .