نداشت ، در دزفول و [ شوشتر ] « 1 » كه شنيد مىخواست بازگردد ، طايفهء [ 639 ] آقا جرى مانع شدند ، مكرر گفتند و خان ملتفت جواب نمىشد . [ امّا ] « 2 » وقتى كه نواب اعلى فرمودند كه جواب اين سخنان را بگو ، خان صادق الاعتقاد از جاى خود برخاست و در مقابل نشست و به عبارت پاكيزه گفت كه در وقتى كه ابراهيم پاشا كس فرستاد كه اگر بيايى بغداد را تا مملكت شام به تو مىدهم ، و سوگند به غلاظ و شداد مىخورم و آن نوشته همراه است ، آن كس كه اين جواب و حكايت آورده بود كشتم ، و آمادهء جنگ [ با ] رومى شدم ، [ امّا آنان ] نيامدند . در محلى كه شما فرستاديد كه بغداد را بگذار و بيا تا سه هزار كس از وى بودند و مىگفتند كه بنشين ولى نعمت مايى ، بغداد را نگه مىداريم نه به غزلباش مىدهيم و نه به رومى . با هزار ملازم مفلوك با ايشان معارضه كردم و تا سى هزار تومان مال خود را گذاشتم ، از جملهء مال ، دوازده هزار شتر خاصهء من بود و پنجاه هزار گوسفند و تمامى خزاين و بيوتات خود را به غارت دادم و پاس نفس مرشد و ولى نعمت نگه داشتم ، و آنكه مىگويند كه خبر از گريختن غازى خان نداشت ، كتابت غازى خان با نوشتجات ويس سلطان و جعفر سلطان عم زادههاى خود را حاضر دارم كه در بغداد آوردهاند ، و باز در دزفول و [ شوشتر ] « 3 » كه شنيده باشم اين دو آقا كه در برابر نشستهاند كه يكى محمد بيك است در بغداد ملازم من نبود در كرمان ملازم شد ، و سارو حسين قورچى باشى در راه بصره ملازم شد ، و پدرش چه اعتبار داشت كه او را چه باشد .
اينها از گفته و فرمودهء اين امراء است كه در اين محفلاند ، بىتكلف اگر مرا به گفتهء اينها نگه مىدارى مرا اين خانى و سلطانى نمىبايد ، و من منت اين امراء را به خاشاك برابر مىدانم .
اين بگفت و برخاست ، شاه عالم پناه نيز حكايتى نگفت و برخاست و از حرم خلعتهاى فاخر با يك زوج گوشوارهء لعل فرستاد كه به يك صد تومان قيمت كردند ، و باز
هامش
( 1 ) . متن : ششدر .
( 2 ) . تصحيح قياسى . متن : ما .
( 3 ) . متن : شوشدر .