سلطان شدند ، و خواجه عنايت [ اللّه شيرازى ] و اسد بيك و منصور بيك جانب سپهسالاران گيل داشتند كه مدار گيلان بدين جماعت است ، و مظفر سلطان را در گيلان اعتبار نيست و طالقانى است . باز اين جماعت را بيرون آوردند تا آنكه بعد از دو روز كه مجلس عالى بود و همه بودند ، بهرام ميرزا به جانب سپهسالاران گيل آمد و گفت صلاح گيلان و نگه داشت آن چيست ، فرمودند كه قتل ما و ترتيب كياخوركيا يا قتل او و ترتيب ما ؛ هر كدام به عمل مىآيد شما صاحب گيلان مىشويد .
اين حكايت را ميرزا به طريق مطايبه و مضحك نقل كرد . آن جماعت دانستند كه مهمّات اينها مدارى ندارد ، و فى الفور فرستادند و هر كس در آن نزديكى بود به جنگل در آمدند ، و خود به بهانهاى برخاستند و به جنگل رفتند و تير باران شد .
اميره سلطان محمد كوتمى كه با پانصد پياده آمده بود و نواب اعلى به دو اعتماد كلى داشتند آمد ، و ميرزا را سوار كرد و با نيم تنهاى بيرون برد . تمامى خيمه و خرگاه [ 631 ] و اسباب و يراق ماند . هنوز مردم خبردار نشده بودند كه ميرزا گريخت ، و در راه جمعى از گوشه و كنار بيرون آمده تيرباران كردند ، از دو طرف ميرزا سپر داشتند . آن جماعت سردار همه زخمدار گشتند ، به هزار خون جگر بيرون آوردند و تا هزار كس به قتل آمد و مال بسيار به دست گيل درآمد ، و بهرام ميرزا تا [ ييلاق ] درياوك قزوين هيچ جا توقف نكرد ، تا وقتى كه شاه دين پناه آمد و قندهار را گرفته به بوداق خان قاجار سپرد ، و چون به رى رسيد از مير قوام الدّين نوربخش غيبت بسيار كرده بودند ، و قاضى جهان عداوت قديمى داشت باعث گرفتن او شد ، و املاك او را صونك كردند و او را مقيد به تبريز بردند ، و در خانهء قاضى جهان محبوس بود ، گريخت او را گرفتند تا وفات يافت . « 1 »
احوال مؤلف بوداق منشى
اين فقير در مكتب ، خطوط را نوشتم تا صورتى پيدا كرد . در چهارده سالگى به
هامش
( 1 ) . براى اطلاع بيشتر رجوع شود به : احسن التواريخ ، ج 2 ، صص 363 تا 364 و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، صص 273 تا 274 ، و تكملة الاخبار ، بخش تعليقات مصحح ، صص 200 تا 204 و عبد الفتاح فومنى : تاريخ گيلان .
تصحيح منوچهر ستوده . تهران ، 1349 ش ، صص 16 - 17 .