كه بازار تبريز را آئين بسته بودند [ 628 ] به قيصريه درآوردند و با قفص آويختند . نواب اعلى فرموده بودند كه چهار تخت روبروى يكديگر ساخته بودند كه يكى نشيمن خاص بود و يكى ديگر برادران و ديگرى امراء و ديگرى ارباب طرب .
نواب اعلى سجدات شكر به جاى مىآوردند و از توفيق حق ستايش مىكردند و با اين مطرود بد قيافت حكايات مىگفتند . تا چند روز بدين منوال صحبت و فراغت شد و بعد از آن مجلس به صاحب آباد افتاد كه او را در قفص آوردند و از مناره آويختند و در موشك سوزى ، آتش در قفص قالب او زدند تا آتش به دو درگرفت ، و چون به زير آوردند خواجه عنايت كچل خوزانى اصفهانى كه مقيد بود ، آوردند و بر سر او انداختند تا بسوخت . « 1 » اگر چه مير عنايت با مظفر سلطان همزبانى مىكرده و خاطر نشان شاه دين پناه شده بود ، از آنجا كه عالم مروّت پادشاه است احتمال داشت كه از گناه او درگذرد تا آنكه خواجهء خون گرفته را مذاق زحمت مىدهد .
داروغهء فراشخانه [ را ] پسرى بود بغايت رعنا ، حكمى آورده كه خط نهد ، به دو اظهار تعلق خاطر مىكند . اين پسر ابا نمىكند و ميل خواجه زياده مىشود . اين حكايت به نواب اعلى مىرسد ، امر مىفرمايند كه پسر خود را به دو دهد و قباى اطلسى به دو دادهام از او طلب كند و چون بستاند پيش من آرد . بعد از آنكه مرتبهء دگر كه پسر مىرود باز خواجه اظهار شوق مىفرمايد . پسر بهتر و نزديكتر از ديگر روزها پيش مىآيد . خواجه مىگويد كه قبايى و چهار ذرعى جهت پسر بيارند . پسر مىگويد كه اگر جهت من مىآرى ، فلان قبا كه در فلان روز پوشيده بودى با همان چهار ذرعى بيارند . همان دم حاضر مىسازد و بر پسر مىپوشاند . پسر بدين وضع [ آمد ] « 2 » و نواب اعلى بديد ، و قتل او سبب اين شد .
بعد از قتل مير عنايت خوزانى ، قاضى جهان استقلال يافت . در سال ثلث و اربعين و تسع مائه ( 943 ) ، در ييلاق اوجان ملا ركن الدين كازرونى حكيم را سوختند ، كسى
هامش
( 1 ) . در اين باره براى اطلاع بيشتر رجوع شود به : احسن التواريخ ، ج 2 ، صص 355 تا 356 و تكملة الاخبار ، صص 84 تا 85 و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 255 .
( 2 ) . تصحيح قياسى . متن : آمدند .