تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
چون اين خبر آمد كه نام به حرام راه صواب گم كرد و عم خود را كشت و بغداد را گرفت و تاج انداخت و دندار بيك وكيل خود را فرستاد كه سكه و خطبه به نام والى روم باشد ، شاه از قم بيرون رفت . در سال ست و ثلاثين و تسع مائه ( 936 ) ، روانهء عراق عرب شد ، و در تموز بغداد محاصره شد [ 605 ] . آن كافر نعمت دروازه‌ها را بست و در برج و باره مردم گذاشت و آغاز حرب كرد ، و در جانب شمالى تلى بود خيمه و خرگاه بدآنجا زد و نشست . « شعر »
كسى كه دامن اقبال شاه داد از دست * ز سر برآمد و از پا درآمد اينش سزاست
هر آنكه كرد خلاف خدا شود مقهور * خلاف امر اولو الامر هم خلاف خداست
چون اين كافر نعمت كريم و سخى بود اندك عطاى او ده تومان و بيست تومان بود . بدين جهت لشكرى به دو گرويده بودند و جان در راه او مىدادند ، و تخلف از فرمان او مطلقا نداشتند و چند مرتبه داعيه كرد كه بيرون رود و با چوهه سلطان جنگ كند سيد محمد كمونه مانع شد . چون اراده و مقصود اين پادشاه همه وقت بىمنّت سپاه و خدم بوده ، على بيك و احمد بيك برادر او با هفده كس در كشتن او بيعت كردند و فرصت مىجستند تا روزى وقت پيشين ذو الفقار با زره و بگتر تردد كرده بود آمد ، و از تن بيرون كرد و ارادهء خواب نمود ، و على بيك حاضر بود ، به دو گفت كه اينجا حاضر باش كه من ميل خواب دارم . از جماعت صاحب بيعت همين برادرش حاضر بود ، و از جماعت بيگانه هم كس نبود ، و خلوت واقع شده بود كه به يك بار نفير خواب برآمد . على بيك شمشير كشيد و بر شكمش زد و روده و احشاء بيرون ريخت . با وجود اين حالت برجست و گريبان على بيك را گرفت و به اتاق كشيد كه اسلحهء او در آنجا بود و على بيك عاجز او شده بود كه به يك بار احمد بيك شمشيرى از عقب سرش زد و انداخت و سرش بريدند ، و كور حسن تفنگچى باشى خود را از باره به خندق انداخت و خبر كشتن ذو الفقار آورد . مردم بغايت خوشحال شدند ، و از گرمى هوا به جان رسيده بودند ، و مير غياث الدين منصور حكم بر