تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
گذاشت و با پنج هزار كس تا ماهى دشت آمد . ذو الفقار بدبخت را به خاطر [ رسيد ] « 1 » كه عم را بكشد ، و مكرّر ديوانگى و شقاوت و بدبختى او را به ابراهيم خان گفته بودند ، چون اجل گريبانش گرفته بود اعراض مىكرد و قبول نمىنمود تا وقتى كه با سيصد كس وقت ظهر از بيرون اردو اسب انداخت . همه گفتند كه مگر شكار مىكند تا وقتى كه به ميان اردو درآمد ، و خان با شيخ مجد كرمانى « 2 » نرد مىباخت تا وقتى كه نزديك خيمه رسيد و آغاز جنگ شد . ابو المعصوم ميرزا برادرزادهء خان « 3 » و حمزه بيك تواچى و جمعى ديگر بنياد تيراندازى كردند و او را ساعتى بداشتند ، فرمود كه لشكرى پياده شدند و طناب خيمه‌ها را بريدند ، ابراهيم خان به اتاق گريخت [ و ] جبه دار ذو الفقار او را به قتل آورد و سرش از تن جدا كرد . ملازمان ابراهيم خان كه همه مير و ميرزاده بودند جدل نكردند و همه اطاعت نمودند و ملازم شدند ، و ذو الفقار طمعى در مال كسى نكرد آنچه مال خاصهء عمو بود به ملازمان قديم داد و به جانب بغداد رفت و چند روز نشست و به مصالحه و قسم قلعه را دادند . آن بىعاقبت عمّ ديگر « 4 » را با عم‌زاده‌ها بگرفت و بكشت ، و كس به روم فرستاد ، و فرمود كه ملازمان او ريش و بروت و ابرو بتراشند و آغاز مخالفت كرد . « شعر »
ز بغداد آمد فرستاده‌اى * خرد پيشه‌اى مرد آزاده‌اى
كه دوران طريق ستم ساز كرد * در فتنه بر نيك و بد باز كرد
فلك گردش ديگر از سر گرفت * جهان رسم و آئين ديگر گرفت
كمر بسته در داورى ذو الفقار * گشاده در فتنه و كارزار
دماغش پريشان [ ز ] فكر محال * ندارد بجز سرورى در خيال
هامش
( 1 ) . تصحيح قياسى . متن : سيد . ( 2 ) . خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 176 ، « شيخ محمد كرمانى » . ( 3 ) . همان منبع ، همان صفحه ، « ابو المعصوم ميرزا برادر خان » . ( 4 ) . منظور مرجومك سلطان است .