تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الأخبار ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
بازار غارت شد و اكثر امراء از غزلباش گريختند ، چنانچه احمد سلطان حاكم كرمان تا كرمان رفت و از احوال خبر نداشت ، و محمد سلطان ذو القدر تا رى آمد ، و چوهه سلطان كه امير الامراء لشكر بود تا ده فرسخ گريخت تا وقتى كه خبردار شد كه پادشاه در جاى خود قرار دارد ، و پادشاه شير دل كه ديگر معركه و مصاف نديده بود همچو كوه از جاى خود حركت نكرد ، و پاى تمكين به دامن شوكت پيچيد و توكل به كرم معبود كرد . « شعر »
نجنبيد چون كوه از آن سيل تيز * فرو داشت پاى جدل در گريز
علمهاى شاهى ستاده به جاى * به دامان شوكت درآورده پاى
در اين وقت بر گرد سپاه مىگشت و به زبان فصيح دلدارى و نويد به غازيان مىداد . « شعر »
سكندر اساس سليمان نهاد * به دلدارى غازيان لب گشاد
كه اى شير مردان رستم شعار * نداريد انديشه از كارزار
اگر ما كميم و عدو بىحساب * مباشيد از اين غصه در اضطراب
گر آنجا كه لطف خدا يار ماست * بر اعداء ظفر يافتن كار ماست
چه خوش گفت فردوسى سحر سنج * كه بگشاد بر خلق درهاى گنج [ 603 ]
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى * نبرّد رگى تا نخواهد خداى
چون اين نويد ، غازيان از پادشاه ديدند و شنيدند همه به دعا زبان گشودند و گفتند : « شعر »
كه اى آفتاب سپهر جمال * اتاقه به فرق تو همچون هلال
نداريم انديشه از داورى * ز ما داورى از خدا ياورى
ازبكان كسيب و مال در هم آورده رفتند ، و به خاطر ايشان رسيده بود كه مگر پادشاه گريخت ؛ عبيد خان بر جاى جنگ ماند و غازيان از او خبر نداشتند . نزديك به غروب جمعى رفته بودند كه اسب آب دهند دو ازبك گرفته آوردند . از ايشان خبر پرسيدند ، گفتند كه عبيد خان در اين جا نشسته و خبر از توقف پادشاه ندارد . فرمان پادشاه شد كه