چنان گرم گشت آتش كارزار * كه از نعل اسبان برآمد شرار [ 601 ]
منتشا سلطان و درويش بيك مبالغه كردند كه از راه دور مىآيند نگذاريم كه تيپ و ميمنه و ميسره ترتيب دهند ، هر كس پيش آيد از پيش برداريم . جهّال قبول نكردند و مضطرب شدند كه مىگذاريم تا همه جمع شوند . چون جمعيّت شد و تمامى به هم پيوستند جنگ درگرفت و شكست بر استاجلو افتاد ، كپك سلطان و درويش بيك و محمدى ميرزا قرامانلو ولد بيرام بيك به قتل آمده باقى باز به رشت رفتند ، و امراء بازگشته به اردو ملحق شدند .
كشته شدن ديو سلطان
چون چوهه سلطان در مهمّات مستقل شد به فكر افتاد كه مادام ديو سلطان از ميانه نمىرود او را نام و نشانى پيدا نخواهد شد . با بيگم موصلو هم داستان شد ، در ييلاق گوزل درّه در ماه شوال اين سال در ديوانخانهء نواب اعلى به قتل آمد ، و قشون او را به سليمان سلطان دادند ، و قشلاق در قزوين شد ، و كاركيا سلطان احمد گيلانى با وزير قاسم وكيل او آمد ، و در زمستان بود و انعام و عطايا به دو كردند و رخصت دادند .
رفتن بعضى امراء به خراسان و قتل ايشان و رفتن نواب اعلى
چون بعضى از امراء مقرر شد كه به خراسان روند و در سر حد بسطام و دامغان توقف نمايند كه نواب اعلى از دنبال رود . در اين وقت عبد اللّطيف ميرزا « 1 » ولد عبيد خان از استر آباد به جانب بسطام مىآيد ، امراء با او مجادله و محاربه مىكنند و شكست بديشان مىرسد . « 2 » از جمله ، اخى سلطان تكلو حاكم قزوين كه سردار بود ، و دمرى سلطان شاملو
هامش
( 1 ) . احسن التواريخ ، ج 2 ، ص 262 ، « عبد العزيز سلطان ولد عبيد خان » .
( 2 ) . همان منبع ، همان صفحه ، ( به اختصار ) : عبد العزيز سلطان پس از اين شكست گريان و نالان به نزد پدرش عبيد بازگشت و شرح واقعه را باز گفت . عبيد خان براى گرفتن انتقام به بسطام آمد ، آنجا را غارت نموده به سمت استر آباد حركت كرد . اخى سلطان و دمرى سلطان به مقابله پرداخته ، اما در اين جنگ مغلوب و كشته شدند .