تو عمرى و سرو قدت سر فراز * خرامان شو از جا به عمر دراز
ديو سلطان گفت كه اين كار من است روانهء عراق شد ، از سراب خبر آمد كه سلاطين به هرات آمدند و محاصره كردند . دورمش خان شاملو جنگهاى مردانه كرد ، چنانچه دوازده كس او در باغ مراد به خيمهء ازبكان ريختهاند و مردانگى كرده و چند كس زخم زده و كارهاى نمايان كرده به شهر درآمدهاند و با ازبك صلح كرده برخاستهاند . امّا ، چون ايشان رفتهاند دورمش خان وفات كرده [ بود ] [ 598 ] .
چون ديو سلطان به رى آمد اول ، كس به شيراز فرستاد ، و على سلطان ذو القدر حاكم بود و چوهه سلطان « 1 » را با قراجه سلطان تكلو حاكم همدان و برون سلطان حاكم مشهد را طلبيد ، همه آمدند و به دو موافقت كردند . در ييلاق لار جمعيت كرده عهد و ميثاق بستند و به موجب وصيّت مرشد او را مقدّم و ريش سفيد خود دانسته عنان به دفع و رفع استاجلو گرفته توجه به جانب تبريز شد .
در قزوين منتشا سلطان حاكم بود به خدمت سلطانان آمد « 2 » و از هر جا موافق طبيعت ايشان سخن راند . پيغام دادند كه اين مقدمه و آغاز دولت است و خصم از هر جانب سر برداشته و در فرصت وقت است ، و ستيزه خان و مان كهن [ را ] به باد مىدهد ، پيشتر پيش طايفهء خود برو و نصيحت كن . از ميانهء [ آنان ] منتشا سلطان پيش رفت و چون ملاقات كرد امراى استاجلو را زجر و منع نمود ، و قاضى جهان را گرفت و غارت كرد كه باعث فتنه و شور از او شده ، خواست بكشد بيگم موصلو حمايت كرد و گريزانيد . چون ديو سلطان و امراء نزديك رسيدند دو سه منزل استقبال كردند و عذر تقصيرات خود طلب نمودند .
على سلطان ذو القدر وفات كرد ، و به واسطهء آسودگى آشوب از طايفهء استاجلو قارنجه بهادر را و از قاجار نارين بيك در چرنداب به قتل آمد ، و خواستند كه قاضى جهان ، ثالث مقتولان شود به واسطهء حمايت بيگم نجات يافت . او را به قلعهء لورى بردند و زن و فرزند او اسير و خوار و ذليل به قزوين آمدند .
هامش
( 1 ) . تاريخ جهان آرا ، ص 282 ، « چوهه سلطان تكلو صاحب اصفهان » . ايضا ، تكملة الاخبار ، ص 61 .
( 2 ) . منظور ديو سلطان روملو و سران طايفهء تكلو است .