باقى احوال
شيخ صفى مريد شيخ زاهد گيلانى است و او مريد شيخ جمال الدّين تبريزى و او مريد شيخ شهاب الدين آهرى « 1 » است .
حكايت
در وقتى كه [ امير ] چوبان سلدوز [ 563 ] به حوالى اردبيل رسيد داشتمور نامى از مقربان امير چوپان پيش شيخ رفت و دست انابت بداد و توبه و استغفار نمود ، و التماس كرد كه به چه كلمات مواظبت نمايم كه مرا محفوظ دارد . اين كلمات را به دو آموخت كه « سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله الّا اللّه و اللّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم » و هر روز مىخواند . اتفاقا ، همانروز امير چوپان شكار مىكرد . داشتمور از قلّهء كوه بيفتاد و غلطان غلطان تا زير كوه آمد . همه گفتند كه هزار پاره خواهد شد .
امير چوپان او را بغايت دوست مىداشت و انگشت حيرت به دندان گرفته متحير بود كه به يك بار اين داشتمور از جاى خود برجست و دوان و روان به خدمت امير چوپان « 2 » آمد . بر سلامتى حال او شكرها كردند و پرسيدند كه احوال و اوضاع تو در اين هفته چه بود . گفت اين دعا را مىخواندم و در حالت غلطيدن همه وقت خواندم ، و باز نقل كرد كه حضرت شيخ مرا انابت داد [ و ] فرمود كه هر روز هزار و يك نوبت « الحمد للّه » بگو كه احوال تو همه وقت به خير و خوبى است « 3 » ، و تعريف و شرف « الحمد للّه » بسيار است .
هامش
( 1 ) . صفوة الصفا ، ص 50 ، « شيخ شهاب الدين محمود التبريزى » .
تاريخ جهان آرا ، ص 259 ، « شيخ شهاب الدين ابهرى » .
( 2 ) . براى مطالعهء بيشتر دربارهء شخصيت امير چوپان سلدوز رجوع شود به :
روضة الصفا ، ج 5 ، ص 152 ، حبيب السير ، ج 3 ، ص 73 ، لب التواريخ ، صص 251 تا 252 .
( 3 ) . قاضى احمد قمى حكايت ديگرى دربارهء امير چوپان سلدوز و داشتمور نقل كرده است . ( ر . ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 19 ) .