كه بودى بتدبير دانش تمام * فريبنده زيرك تيزگام
اميرى كه او شاهقلى نام داشت * بقلعه جهان پهلوان برگماشت
بسر دارى آمد چه زيبنده فر * سرافراز كردش بتاج و كمر
دلاور ز جا جست شد برفراز * روان شد بلطف يكى بىنياز
سپاهى بان جنگجوى كرد يار * كه هر يك زدى خويش را بر هزار ( b 14 )
بتوفيق يزدان روانه شدند * به يك هفته يك ماهه راه آمدند
بمينا عساگر چو لنگر فكند * فلك تاج خورشيد از سر فكند
سپاه حبش جوشن نيلگون * بپوشيد و بنشست در موج خون
چو آمد سواديش اندر نظر * بظلمت شب خور فرو برد سر
به درياى مغرب سر اختران * سكندر صفت غرقه شد در زمان
چو شد حمرهء مغربى « 1 » از نظر * سكندر بظلمت فرو برد سر
زمانه ز غم در سياهى نشست * كه اسكندر از پادشاهى نشست
چو شد دروهء مهر گيتى فروز * شد از ظلمت شب برون خضر روز
بفرمان خان معلّى جناب * گذشتند لشكر ز درياى آب
به جائى رسيدند كز آدمى * در آنجا توقف نكردى دمى
زمين از حرارت چنان تابناك * كه خورشيد گفتى فتاده به خاك
دل شير گردون ز گرمى آب * گرفتى هوا از تف آفتاب
جزيره نه كز موج ريگ روان * شدى گم در آنجا ره كهكشان
برخشندگى ريگ آن سربسر * ز خورشيد بودى درخشندهتر
نشانى از آبادى آنجا نبود * جز آبى كه سرچشمه فتنه بود
فرنگ جرون اندر آن آبگاه * كشيده حصارى چو كوه سياه
هامش
( 1 ) . حمرهء مغربى - سرخ مغربى ؛ مراد خورشيد مغربى است .