چو او شيوه عدل بنياد كرد * تو گفتى جهان از نو آباد كرد
پدر خطبه خواند و پسر سكه زد * بنام شهنشاه و الا خرد
الهى كه تا در صف روزگار * بود رونق مذهب هشت و چار
بود دولت و تاج و تخت و نگين * مسلم بسلطان دنيا و دين
بزرگان اقليمش از چشم بد * خدا ياور و شاه مردان مدد
كنون بشنو از جنگ نواب خان * كه كفّار را چون زد آتش بجان
بيا ساقيا مى به پيمانه ريز * كه رفت از كفم نقد عمر عزيز
درين يكنفس كز حياتم بجاست * مى اندر قدح كن كه دنيا فناست
مشو غافل از روزگار دراز * چو فرصت بدستست كارى بساز ( b 13 )
در بنا كردن قلعه قشم [ توسط پرتغاليان ]
زمانه دگر صحبتى ساز كرد * در بسته فتنه را باز كرد
چراغ دل مجمعى بر فروخت * گروهى دگر را به آتش بسوخت
اگر چه ز تأثير ليل و نهار * نبوده جهان خالى از كارزار
ولى دور شاهان اقليم گير * نبودى جز از گرز و شمشير و تير
درين جزو « 1 » دوران ز توپ و تفنگ * شده عرصه بر مرد مردانه تنگ
بجنگى كه توپ و تفنگست يار * دليرى و مردى نيايد به كار
بود توپ چون اژدهاى دمان * كه بر قلعه داران بود پاسبان
و ليكن تو گويى كه توپ و تفنگ * بتدبير خود آفريده فرنگ
ندارند از آتش سمندر مثال * سرموئى انديشه گاه جدال
به آتش نشانى همه آتشند * چو آتش بگاه غضب سركشند
هامش
( 1 ) . در بعضى از مناطق جنوبى ايران اين واژه به معناى « در اين برهه از زمان » مىآيد .