تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
عدالت بدستورى آراسته * كه از مملكت ظلم برخواسته
در ايام سابق كه از صادقان * يكى بود مير و يكى بود خان
ازيشان نه اهل دلى شاد بود * نه از بندگى فردى آزاد بود
براهى كه بازارگان ميگذشت * از آنجا اجل نيم جان ميگذشت
در ايام نواب جنت مكان * كه او بود ثانى نوشيروان
چو او را خداوند عالم بداد * پدر نامش اللّه وردى نهاد
بجايى سرانجام كارش رسيد * كه لشكر ز مشرق به مغرب كشيد
باصطخر كو ناف عالم بود * بعالم ديارى چه او كم بود
سليمان كه سلطان آفاق بود * بسلطانى اندر جهان طاق بود
شدش پاى تخت اندر آن سرزمين * كه باشد به آب و هوا بىقرين
مكرّر خرد گفته از صدق پاك * كه شد فارس ممتاز اقليم خاك
چو او را خداوند دولت بخواند * بجاى سرير سليمان نشاند
ز آوازه عدل آن دادگر * شده گرم هنگامه بحر و بر
بيك حمله از خنجر آبدار * گرفتش تمامى اقليم لار
دگر ملك بحرين و اعرابيان * كه بحرين چو زر بود و دريا چه « 1 » كان
بگلبانگ مردى گرفت و سپرد * ز دشمن كس از تيغ آن جان نبرد
مكررّ به دو گفته شاه جهان * كه مفتاح فتح است نواب خان
جلالش همين كز كجا تا كجاست * كه نزد على ابن موسى رضاست
گرفته وطن در جوار امام * زهى افتخار و زهى احترام
چهل سال پيش از زمان رحيل * بشد مهدى هادى او را دليل
كه تا كرد مدفونگه خود يقين * به پائين پاى شه هشتمين
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل . چنانچه « چو » خوانده شود ، مفهوم رساتر خواهد بود .
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 40 | مؤلف مجهول / قدرى / محمد باقر وثوقى و عبد الرسول خير انديش