تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
ز خوش خوانى مرغ صحرا و باغ * دل جملگى چون دل لاله داغ
هواى بهارى به پيش آمده * كه مرهم به دلهاى ريش آمده
بيكجا غزلخوان چو سوسن زبان * كشيده بپاى گل ارغوان
بجايى دگر در لب جويبار * ربوده محبت دل از دست يار
شده جاى ديگر دل عاشقان * گرفتار زنجير زلف بتان
خرامنده كبكان بهر كوهسار * چو خوبان كه سيرند در مرغزار
بفصلى كه عالم فرحناك بود * غبار غم از لوح دل پاك بود
چنين رفت فرمان ز عالم پناه * كه نواب عالى و جمع سپاه ( a 12 )
بفيروزى و شوكت [ و ] احترام * ز اركان دولت برويش تمام
چو فرهاد سنگين دل كوهكن * براندند تيشه بكوه كهن
تو گفتى كه الماس را معدن است * كه عاجز در آن رستم و بهمن است
ز كوه دماوند پر زورتر * قرينش نه در بحر باشد نه بر
بلنديش هست از يمين و يسار * چه ايوان اين چرخ نيلى حصار
بود پايه‌اش از نشيب و فراز * به حدى كه از هيبتش شاهباز
چو پرواز گيرد براى شكار * كشد خويش را دامن كوهسار
به طول و بعرض و به عمق از حساب * سه در هشت ضرب ار كند عرض آب
شود نزد جمهور ارباب كار * حساب سراپاى آن آشكار
سر آب در بختيارى بود * كه از صنع جبار جارى بود
در آنجا كه عاجز شدى شير نر * سخن رفتى آنجا به زور و هنر
بروز آنچنان كارى افتاده بود * به شب بزم مى خوردن آماده بود
بيا ساقى آن آب گلرنگ را * كه تا تازه سازم دل تنگ را
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 37 | مؤلف مجهول / قدرى / محمد باقر وثوقى و عبد الرسول خير انديش