چو زد سبزه سر از لب جويبار * كنار بخارى نيايد به كار
چو صحبت بكشتى و دريا فتاد * كه ياد آرد از اسب تازى نژاد
يقين دارم اى صاحب روزگار * كه نزد تو دارد سخن اعتبار
چو قدرى بجويايى نظم بكر * فرو برد سر در گريبان فكر
ثناى تو چون آمدش بر زبان * سخن سركشيد از گريبان جان
سخن را چو زد سكه بر نام تو * عزيز سخن شد در ايام تو
[ مجلس دوم ] ساقىنامه
بيا ساقيا با مى و صوت چنگ * كه اين زندگانى ندارد درنگ
مرا مست ديدار خود كن چنان * كه گردم در ايام پيرى جوان
مراد من از زندگى باده است * و گرنه اساس غم آماده است
حضور زمانه طفيل كسيست * كه در نزد او شادى و غم يكيست
مغنّى چنان ساز خود را بساز * كه با قدسيان گوئى از پرده راز
بود مقصد از گردش صبح و شام * درين عالم بيوفا رقص جام
ميفكن ز كف جام تا جان بود * كه جام مى آسايش جان بود
فلاطون درين عصر اگر دم زند * سر رشته خويش بر هم زند
ز مادر در اين عرصه هر كس كه زاد * بىانديشه او شهرت شعر داد
و ليكن كتابى ز ديوان خويش * ندارد كسى غير ياران پيش
منم صوفى صاف بىمكر و فن * كه يكرو چو آئينهام در سخن
چو تركان صادق ندارم زبان * ولى گنج در سينه دارم نهان
كنون وقت شد تا در گنج راز * گشايم بر اهل صدق و نياز
نگويد كسى كز سخن پروران * جز ايشان مرا نيست گنج روان