كنم زين مثل قصه را مختصر * كه باشد به ويرانهها گنج در
دلم شاد از اين است كاندر جهان * نگفته كسى مثل اين داستان
كسى را رسد دعوى اندر سخن * كه نبود سيه دل چه مشك ختن
به چشم تكبر به كس ننگرد * ز انصاف و از راستى نگذرد
و گرنه چو « 1 » منّت ز روى حساب * كه طوطى خورد قند و افعى تراب
تو از لاف سرزن نه از خوب و زشت * كه حق خاك هر كس بقسمى سرشت
اگر خود نيم صاحب اعتبار * و ليكن سخنهايم آيد به كار
كه اندر بيابان و راه يساق « 2 » * بود اين سخن ميوه از عراق
چو طفل ار نباشد بحرفم قرار * ندارم ز گفتار خود عيب [ و ] عار
درختى كه خود سر شود سربلند * عجب گر شود نزد دانا پسند
نه خرم بود نى شود بارور * وبالى بود باغ را سربسر
دلا اين چه افسانه باطل است * مخور غم كه كام دلت حاصل است
در ايام خان سليمان مكان * كه ايمان ز شيطان بود در امان ( b 11 )
چرا طاعت حق نيارى بجاى * كه هستى گرفتار خوف و رجاى
اگر با نصيحت دلت آشناست * سخنگوى « 3 » كه دنياى دون بيوفاست
از اين گفتگوى « 4 » مدّعاى تو چيست * مگر ملك معنى بدست تو نيست
زمينى بدست تو افتاده است * كه تا زندهاى كارت آماده است
ز شعر و غزل چند لافى ملاف * كه گردد قدت همچو تركيب كاف
بنظم آر قدرى سخنهاى نغز * كه در باطن استخوان هست مغز
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل . چنانچه « چه » خواند ، شود معنا رساتر خواهد بود .
( 2 ) . « يساق » : در اينجا به معنى ترتيب و ساختگى است .
( 3 ) . چنين است در اصل . چنان كه در مقدمه توضيح داده شده است اين گونه كلمات بايد بدون تلفظ « ى » خوانده شود .
( 4 ) . در اصل چنين است .