تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
مگر يار من همت خان شود * و گرنه دماغم پريشان شود
زهى خان داناى روشن ضمير * كه چون آفتابى تو اقليم گير
من اين نكته را گر بگويم رواست * كه علم تو واقف ز كار قضاست
نبودى عيان گر ز سرّ نهان * چگونه شكستى طلسم كيان
ترا كرده يزدان عالم نظر * كه شه كرده نام تو صاحب ظفر
نبودى اگر لطف حق با تو يار * كجا شاه كردى ترا نامدار
ندارد به تو خصم اگر اعتقاد * نيابد ز لطف تو هرگز مراد
نيابد عدو كام خود در جهان * كه بدخواه دايم فتد در زيان
بسوى تو چون روى اهل وفاست * نظر بر مخالف نمودن خطاست
على دوست را دوستى با كسيست * كه از جملهء دوستدار « 1 » عليست ( b 10 )
سخنور كند مدح ذاتى ادا * كه يارست بر بندگان خدا
بمدحت هزاران طبيعت گشاد * كه هادى خلقى از انصاف و داد
چو درياى طبعم به جوش آمده * بدُر پاشى اندر خروش آمده
گشاده دلم چون صدف گوش فكر * بگوهر فشانى اين نظم بكر
سكندر نخورده ز آب حيات * بمانند خضر اندر اين كاينات
و ليكن نظامى شيرين زبان * حياتى بوى داد ز آب بيان
كه در عالم از نام او نام ماند * ز نيكيش يك را بده نام خواند
يكايك بزرگان كه پيش آمدند * گرفتند نقشى ز نظم بلند
بپاداش اين دولت جاودان * تو نيز آستين كرم برفشان
بدين نقل نقل مى دلنواز * دماغ خود از جام مى تازه ساز
انيس دل خود كن اين داستان * كه قلب حزين را كند شادمان
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 32 | مؤلف مجهول / قدرى / محمد باقر وثوقى و عبد الرسول خير انديش