گهر گرچه بسيار در عالمست * ولى گوهر بحر عمان كمست
بگنجينه شايگان جهان * نداده چنين گوهرى كس نشان
ز رزم تو شد بر همه آشكار * تماشاى اين گوهر شاهوار
ز من بشنو اى صاحب عدل و داد * كه تا گويم او چون بدستت فتاد
كه در گاه صيد افكنى شير مست * ز مستى بهر صيد كارد شكست
چنان گرم گردد ز روى غضب * كه يكسان بود در برش روز [ و ] شب
چون « 1 » از خون خصمش شود پنجه رنگ * خبر گيرد از روز بازار جنگ
همين دارم اندر دو دنيا مراد * كه خوانم ثناى تو از اعتقاد
بپروردگارى كه در حكم اوست * بقا و فناى همه خصم و دوست
بچشمى كه رخسار شمس و قمر * از و نور يابد بشام و سحر
به ابرى كه از رحمت بيحساب * كند خاكرا سبز و خرم ز آب
بارواح پاك امامان تمام * كزيشان بود ملك دين را نظام
بجاه و جلال شه دين پناه * كه سجده كند بر درش مهر و ماه
كه بر نو عروس بيانم دمى * بيفكن نظر از سر خرمى
يكى داد بايد چنان دل ز دست * كه گردد ز معنيش مدهوش و مست
يكى را رساند بگنج حضور * كند بىنيازش ز حور و قصور
يكى مونس خود كند ماه و سال * كه سر تا به پا هست سحر حلال
بدور تو گر لطف شاه جهان * جهان گشته چون جنت جاودان
رسيده به جائى سخن را مقام * كه نايد بخاطر ز نظم نظام
ز يمن ثناى تو اين داستان * شده مجلس آراى خلق جهان
بباغى كه از ميوه نو رسيد * كجا ميوهء كهنه آيد پديد ( a 11 )
هامش
( 1 ) . اصل : جون .