چه نسبت مرا با چنين گفتگوى * كه نزد خرد گفتگويى مگوى
ولى بهر آرايش نظم خويش * نهم پاى از حد [ و ] اندازه بيش
بود گر جهان تابع شهريار * جهان سخن را منم يادگار
سخن گر نباشد ز كار جهان * كسى نيست واقف مگر عيب دان
سخن چون طلسمى بود سودمند * كه سازد تماشاى عالم به بند
اگر چه دلم داده داد سخن * كه تا ماند اندر سراى كهن
آغاز داستان
سخن پرور داستان كهن * چنين طرحى افكند اندر سخن
كه عقل مجسم بنزد خرد * سخنهاى سنجيده باشد نه بد
ز روح مصّور بقول حكيم * سخن رفته از معنى مستقيم
همين است فرقى ز جهل [ و ] كمال * كه اهل كمالند نيكو خصال
هميشه ز جاهل بدى سر زند * زند سر نكويى ز اهل خرد
ولى اعتقاد همه . . . « 1 » * ز صدق است و اخلاص با دوستان
ز روى حقيقت نظر باز كن * به خود صدق را محرم راز كن
طلب كن كه كى مؤمن صادق است * كجا در ره صدق اهل دلست
دعا گر طلب مىكنى زان طلب * كه در روز نورست و ظلمت به شب
نه از سينهاى كز كمال غرور * بيك چين ابرو شوى بىحضور ( a 10 )
طلب كن تو همت ز شاه جهان * اميد و مراد از كرم پيشگان
بجو از قزلباش صدق و صفا * بايشان دعا كن دعا كن دعا
كه يا رب باجلال سلطان دين * به حق امير همه مؤمنين
هامش
( 1 ) . به اندازه يك كلمه ، مركب گرفته است كه مىتواند « داستان » باشد .