بده دل بكارى كه كارى بود * چه اين نقل مى يادگارى بود
ز ميخانه آخر چه بيرون رويم * ببايد كه مانند مجنون رويم
نماند گر از مستى ما نشان * كه داند كه چون بوده كار جهان ( b 9 )
در سبب بيان داستان
بهر دورى از دورهء روزگار * يكى را كند كامران كردگار
دهد زينتى ممكلت را چنان * كه دور كهن گردد از نو جوان
ز پيرى شود چون يكى منحنى * بشمعى مزارش « 1 » دهد روشنى
يكى را چو گل اندر اين چارباغ * كند تازه از رنگ بوى اياغ « 2 »
كه از حمله لشكر بيحساب * كند عالمى را بيكدم خراب
گهى سازد آباد از انصاف [ و ] داد * ديارى كه آباديش نيست ياد
چنين است خاصيت روزگار * كه رونق ندارد بى آموزگار
بدانا دلى گفت شخصى چنين * كه دارد چه مقصد جهان آفرين
كه بر بندهء افكند چون نظر * بحكمش بود مملكت سربسر
سرش چون ز طاق فلك بگذرد * بيكبارش از دهر بيرون برد
شود قسمت ديگرى جاه اوى * اگر نكته دانى مرا راستگوى
بگفتا كه اى مرد صادق خموش * به كار خدا ديده بگشا و گوش
در اين كارخانه اگر دم زنى * سر رشته خويش بر هم زنى
از آغاز و انجام كار خداى * نيابد كسى ره بهر دو سراى
نظر كرد بر هر كه يزدان پاك * ز نيك و بد دشمن او را چه باك « 3 »
تو كه خيرخواهى خدا يار تست * فعالى تو ورنه در آزار تست
هامش
( 1 ) . اصل : بشمع مزارش .
( 2 ) . اياغ - جام ، ساغر
( 3 ) . چنين است در اصل .