پسر نور چشم پدر بوده است * پدر جان شيرين پسر بوده است ( b 62 )
پدر بود ما را عزيز پدر * دريغا كه ديگر نديده پدر
كسى چون پدر نيست اندر جهان * ز قوم برادر ز خويش و كسان
عزيزى نباشد همه چون پدر * هر آنكو پدر نيست نايد پسر
بفرمود آن شاه عالم پناه * كنند روز ايشان چو درج سياه « 1 »
بفرمود تا چشم هژده پسر * بكندند با تيغ بعد از پدر
ز بهر پدر ديده بىنور شد * همه زار و غمگين و مهجور شد
فتادند در خاك تيره روان * زدند آتشى بر دل و چشم و جان
كه چشمست بىسر همى ديدگاه * كه بىچشم نه بيند كسى روى راه
شب و روز يكسان بود پيش او * نه دشمن به بيند نه از خويش او
كه چشم است از نور رب العزيز * به از چشم چيزى نباشد عزيز
فلك كرد ايشان به زير و زبر * پراكنده گشتند از يكدگر
پسرها ببردند بكرمان زمين * بگشتند مهجور و زار و حزين
چل و هشت هندى محرم كه بود * درون آمدند جامها چاك بود
چو آگه شدش مادر و خواهران * از ايوان برفتند با دختران
برهنه سر و پاى پر گرد و خاك * بتن بر همه جامه چاك چاك
پذيره برفتند زارىكنان * همه سر پر از خاك و مويهكنان
زنان از غلامان در آويختند * همى خون ز مژگان فرو ريختند
نه مادر پدر بود ايشان به پيش * دلانشان همه كشته از درد و ريش
نه يارى نه غمخوار و نه مونسى * باحوال ايشان مبادا كسى
همه مادران زار و گريان شدند * ز جان و ز دل زار و بريان شدند ( a 63 )
هامش
( 1 ) . ظاهرا « درج » در اينجا به معناى مار است كه رنگ سياه دارد .