پدر با سه فرزند چون آفتاب * بكشتند و كردند شهرى خراب
مبادا باحوال مادر دگر * به خاك سيه بر نهادند سر
سر آن سه كشور چو آمد برش * جهان تيره شد پيش چشم و سرش
بزارى گرفتند اندر برش * چو ديدند پر خون سر و افسرش
حرمها گرفتندش اندر كنار * همى خون ستردند از آن شهريار
چو مادرش با دختران روى خان * پر از خون بديدند رخ زعفران
چنين چو بديدند احوال دون * پسرها فتاده به خاك و به خون
بزد دست و پيراهنش چاك كرد * دل و ديده پرخون و نمناك كرد
سر و ديده بر دوش فرزند نهاد * كف پاش بر جان و دل وا نهاد
بشد هوش پوشيده رويان او * پر از خون دل خورد مويان او
چو از بيهوشى باز آمد به هوش * سراسر همه پر فغان و خروش ( a 61 ) « 1 »
همى گفت زارى گو پيلتن * چه بودى كه كردى تو ما را كفن
دريغ آن چهار مرد مردان گرد * كه هر يك بشمشير برّان بمرد
جهانرا نكردى بجز نيكوئى * چرا كرد با تو چنين بدخوئى
كجات آن سوارى و صف ساختن * كجات آن بهر كشورى تاختن
همى كشورت كز تو آباد شد * به ياد تو هم دست بر باد شد
نه در بزم دينار بازى همى * نه در رزم خنجر گدازى همى ( b 61 )
نمودى بهرموز آئين خويش * كشيدى ز هر كشورى كين خويش
كنونت بشد كار آراسته * گذشتى هم از مال و از خواسته
هامش
( 1 ) . در حاشيهء سمت چپ اين صفحه اين چند بيت آمده است :چرخا فلكا من از تو مىخواهم داد * دادى همه يادگان ما را بر بادتا جمع بوديم قدر نمىدانستيم * صد خاك سيه بر سر شهرى باد [ ؟ ][ به اندازه يك بيت به علت مركب گرفتگى ناخوانا ][ مركب گرفتگى ] كبود * چند روز دگر نوبت ما خواهد بود