بدى از دل و دست دريا و ميغ * يكى گشت خاكى كنون ايدريغ
دريغ آن دل جان و چشم و چراغ * نخاك اندرون ماند از كاخ باغ
دريغا كه بدخواه دلشاد گشت * دريغا كه رنجت همه باد گشت
جهانرا بكژى چو بشناختى * چو تير از ميانش برون تاختى
كنون مادرت از تو گشته اسير * پر از درد و تيمار رنج . . . « 1 »
از اميد نوميد گشته بزار * به خاك و به خون اندرون خوار و زار
غريب و نحيف و اسير و نزار * به خاك اندرون آن تن نامدار
بيفتاد بر خاك و چون مرده گشت * تو گفتى روانش هم افسرده گشت
به هوش آمد و ابر نالش گرفت * بدان پور كشته نيايش گرفت
بياورد آن جامه شاهوار * گرفتش چون فرزند اندر كنار
ز خون مژه خاك را لعل كرد * همى گشت در خاك در خون به درد
بپوشيد بس جامه نيلگون * همان نيلگون غرقه كرده به خون
بزارى بپوشيد و برخواست غو « 2 » * همى گفت زارى جهاندار نو
جهان چون تو ديگر نبيند سوار * به مردى و گردى گه گير و دار
نبيند دگر چون تو خورشيد و ماه * نه جوشن نه اسب و نه تاج و نه گاه
دريغ آن همه مردى راى تو * دريغ آن رخ و برز و بالاى تو
كه كند اينچنين كوه سنگى ز جاى * كه افكند شير ژيانرا ز پاى
كه كند آن پسنديده دندان فيل * كه آكند ازين موج درياى نيل
كه خورشيد تابنده را تار كرد * كه خان سرافراز را خار « 3 » كرد
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخواناست .
( 2 ) . « غو » با « نو » قافيه شده است ، لذا مىتوان آن را تخفيفى از غوغا دانست ، هر چند غو بر وزن شب به معناى بانگ خروش و غريو است .
( 3 ) . چنين است در اصل .