ز فرمان شاهش كسى چاره نيست * بجز امر فرمان او چاره نيست
كه از ترس جلاد نامهربان * كشيدش ز قهر تيغرا از ميان
ز قهر و ز لطف و ز فرمان شاه * نيارد كسى گفت چون و چرا
در اول بكردند خان را هلاك * سر نازنينش ابر روى خاك
پسرها دگر يك بيك سر زدند * سرانشان به خون و به خاك برزدند
بينداخت بر خاك تيره روان * تن نازنينش به خاك اندران
فتادند در خون و غلطان شدند * ز جان و ز دل زار و بريان شدند
اميدها بسى داشت در دل بسى * ببردند حسرت بدل هر كسى
گذشتند از مال و از جان و دل * برفتند تمامى ابر زير گل
همه داغ حسرت ببردند پاك * فتادند به خوارى « 1 » همه زير خاك
به تنها بماندند زار و حزين * برفتند ايشان به زير زمين
بيك لا كفن پوش گشتند همه * بريدند از مال دنيا همه
سپردند جانرا بجان آفرين * كسى از اجل جان نبرده « 2 » به بين
چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند
چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد نگاه
نه هر پادشاه و نه هر بنده را * شناسد نه نادان نه داننده را
چو آن خان اعظم سفر برگرفت * بزد دست و دامان مادر گرفت
كه اى مهربان مادر شيركى * مبادا كه از بهر من غم خورى
چون من كشته گردم تو بس شكر كن * توكل به خالق كن و صبر كن
ز حال يتيمان بيچارهام * مشو غافل اى ناز پروردهام
ز تاراج از دور آدم صفى * نديدست كس اينچنين داورى
هامش
( 1 ) . اصل : بخارى .
( 2 ) . اصل : نبرد و .