بدان تيغ زن چشم بد چون رسيد * كه ناگاه گشت از جهان . . . « 1 »
همين بود گرد و همين بد سوار * از ايران همين نام شد يادگار
ز سردار ايران نامآورى * على قلى بيگ بى « 2 » سرورى
قدش بود چون سرو در باغها * دميده بگرد رخش لالها
گلى نو ز بستان عالى نژاد * هنرمند و مردانه و پاكزاد
كه گويى كه ماهى ز كه سر زده * رخش شعله روشنى بر زده ( a 60 )
دلير سرافراز عالى تبار * بسى سهمگين بود و با گير و دار
كه گويى كه بر زوى يل زنده شد * بسى مردمان نزد او بنده شد
بشمشير و تير كماندار بود * كه در لشكرى نام بردار بود
بزرگى ز نسل بزرگ زادهاى * سپهدار ايران و آزادهاى
سپهدار ايران و آزادهوار * نه روم و نه شام و نه ابر بهار
شب و روز بودى چو شير شكار * برآوردى از جان كافر دمار
كه صيدش بد از جان كافر به كار * چه وقت شكارى ز هر رهگذار
بنزديك شاهش گرامى بدى * بعقل و كفايت تمامى بدى
فلك بين چه بازىگرى ساز كرد * پدر با پسرها ز هم باز كرد
طلب كرد او را شه پاكزاد * امام قليخان عالى نژاد
كه از تو پسرهات راضى نيم * بشمشير تيزى سرانشان برم
چو از شاه بشنيد خان اين سخن * يكى خوب پاسخ بيفكند بن
به او گفت كاى مهتر نام جوى * اگر كام خواهى تو آرام جوى
نه تاج كسى خواهم اكنون نه گاه * نه نام بزرگى ز ايران سپاه
نه ايران بخواهم نه خاور نه چين * نه خانى نه گسترده روى زمين
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخواناست .
( 2 ) . بى - در لهجه محلى به معناى بود است .