ولايت ستان خان با عدل و داد * كه يابد ز عدلش زمانه مراد
بهر جا كه پاى ركابش رسيد * گلستانى از چتر دولت دميد
شكارى كه از شاهباز افكند * سپهرش ز روى نياز افكند
چو چرخش « 1 » زند خويش را بر شكار * شود چرخ شوريده و بىقرار
در آن رزمگاهى كه بنهاده پاى * بگرديده از ره سوار قضاى
دلش جام گيتى نمائى بداد * كفش چون محيطى بجود و جواد ( a 65 )
بود يادگار يكى نامدار * كزان شد جوان اين كهن روزگار
از آن در بهشتش خدا جا بداد * كه او داد مردى به دنيا بداد
ازو بود راضى خداى جهان * كه دولت نشد كم ازين خاندان
بسا ملك ويران كه آباد كرد * بسا بندهاى را كه آزاد كرد
يقين دان كه ذات خدا داده را * نداند كسى قدر غير از خدا
زمانه اگر راضى از وى نبود * نمىدادش اهل زمانه وجود
برزمى كه اسب مرادش شتافت * كس از پيش تيغش خلاصى نيافت
جهان يافته رونق از كار او * فلك نيز گردش ز پرگار او
ز ذكرش همين شمهاى ياد دار * كه ذكر بزرگان بود يادگار
ز خوش ذاتيش بود و لطف آله * كه شد خان عالم بفرمان شاه
تو اين معنى از نام آن نامدار * بجو تا شود حالتش آشكار
غرض از وجود زمين و زمان * بود عمر و اقبال شاه جهان
بود شاه چون سايه كردگار * نپيچد سر از راى او روزگار
سر سروران زير فرمان او * همه بنده خوان احسان او
ز خوان عطاى شه دين بود * كه روزى دارا و مسكين بود
هامش
( 1 ) . چرخ - پرندهاى شكارى .