چو دارم دلى در هم از روزگار * مى راحت افزا بگردش درآر
كه تا بىتكلف ز رطل گران * كشم من به بطاق دو ابروى خان
مگر بزم او شادمانم كند * كه يك بار ديگر جوانم كند
كه تا اندرين روزگار كهن * دمى شاد گردم ز مشق سخن
اگر مايه او نباشد بسر * كجا يابم از جام و ساقى نظر
خاتمه داستان در نظر دوستان
در آرايش نظم اين داستان * سخن بين كه چون ميرسد بر زبان
ندانم كه دادم درين باغ جاى * كه مىچينم از غنچه دلگشاى
درين باغ نورس كه افتادهام * ز قيد غم دهر آزادهام
چنان دادهام دل ببوى گلش * كه يادم نمىآيد از سنبلش
خوش آندم كه اين دلگشا بوستان * كه چون باغ رضوان ندارد خزان
بسيرش درآيند در صبح و شام * جوانان صاحب طبيعت مدام
يكى برگشايد چو بلبل زبان * در آن خوش درآيد بشور فغان
يكى استماعش كند اختيار * يك گوش گردد يكى گوشوار
يكى كرد از نسخهء وى سواد * چو تاريخ كيخسرو كيقباد
خدايا بدادم برس ساقيا * كه از زود رنجان دير آشنا
چو مجنون بسى خاطر آزردهام * از آن با غم خويش خو كردهام
ميم ده ولى زان مى بىخمار * كه دلرا دهد صبر و جانرا قرار
كه پيمانه غم ز خوناب فكر * برون كردم از ملك معناى بكر
درين گفتگو « 1 » بودم از ابتدا * كه از سرّ غيب و شهود خدا
هامش
( 1 ) . اصل : گفتگوى .