كه تا خان كند رحم بر جان ما * مگر بر طرف گردد اين ماجرا
ز سردار پنهان با غازيان * شدند آن گروه لعين همزبان
كه چون مير لشكر بما يار نيست * كسى جان ما را خريدار نيست
رضا گر بود از دليران جنگ * سوى خان رود قاصدى از فرنگ
چو از اهل ايمان رضا يافتند * سوى مقصد خويش بشتافتند
رضا شد چه حاصل زمير سپاه * دواجو روان شد سوى دادخواه
در آنجاى پرخوف و درياى بيم * بهم جنگجو دو سپاه عظيم
نهانخانه لشكر صفپناه * به نقب « 1 » اندرون بود در سيبهگاه
در آنجا كه كفار بنشسته بود * ره رفتن و آمدن بسته بود
بقوم قزلباش از اهل فرنگ * دمادم سخن رفتى از صلح و جنگ
نمىكرد قدرت كس از كافران * كه جويد صلايى بهم نام خان
ز بس بود در هم دل هر دو صف * ز دريا نمىشد فغان بر طرف
دو لشكر كه در هم شود كارشان * سراسيمه گردد زمين و زمان
بفكر دگر شد چه سردار خان * فرنگى گرفتش رضا در زمان
سرلشكر خان هم انديشه داشت * كه گويد چرا قاصدى برگماشت
من او را بكارى فرستادهام * نه بر صلحجويى رضا دادهام
به آخر بتصديق الصلح خير * ره صلح دادش به رهبان دير
[ مجلس سى و يكم ] ساقىنامه
بيا ساقيا بزمى آماده كن * مرا مست پيمانه باده كن
هامش
( 1 ) . اصل : بنقب .