بمينا مقام اقامت گزيد * كه تا لشكر از هر ديارى رسيد
شرف نامه را چون بدست نياز * به پيچيد به روى بزد مهر راز ( b 37 )
بدست بشارت دهنده بلاد * پس از آنگه خداوند را كرد ياد
كه يا رب به قرآن دين رسول * به حق بزرگى زوج بتول
كه كام دل غازيانرا برآر * بخير آر انجام اين كارزار
برخ چون برآورد دست دعا * بقاصد كرم كرد اسب و قبا
باسبى درآورد پاى مراد * كه در رفتن او بود چون ابر و باد
چنان گرم شد اسب فرخ نويد * كه آواز پايش بگردون رسيد
چنان راه را گرم رفتن گرفت * كه از لعلش آتش بجوشن گرفت
نكردى اگر رفع آتش عرق * شرر بار گشتى بگردون شفق
بيكطرفه العين از آن سرزمين * ز صبح دوم تا بوقت پسين
به راه آمد و وانگه آمد فرود * بدرگاه يزدان بكردش سجود
بباغى مرآن اسب را سربداد * سر خود بزانوى راحت نهاد
چو بگشاد چشم جهان بين ز خواب * سياهى شد و شب بچشمش حجاب
ز بيم توقف چنان تاخت كرد * كه صبح از برايش كشيد آه سرد
چو بشكافت پهلوى شب تيغ روز * عيان شد رخ مهر عالم فروز
ز الغار شب كاروان تتار * براى فراغت بيفكند بار
ز ايماى قمچى « 1 » و ضرب ركاب * بيامد در آنجا كه رفت افتاب
موذن چو كردش اداى اذان * بكردش نماز و بگشتش روان
نهاده پى اندر پى دزد شب * كز آن سر نمىتافتى يكوجب
چو او داخل شهر شيراز گشت * حرامى شب از پيش بازگشت
هامش
( 1 ) . قمچى - لغتى تركى به معناى تازيانه است .