بدهر فنا نيست چون اعتبار * ز مى دور عمر مرا سر بيار
چو از جسم خاكى نماند نشان * بكش بر لب جو مى و گلفشان
مدار زمانه چو با دست باد * ز تخت سليمان بياور به ياد
ز كردار خود نقش كارى بگير * ز طرح سخن يادگارى بگير
روانه شدن عساگر جنت مآثر خان كشورستان بجانب برّ عمان
بروز دگر صبح صادق نهاد * در هفتهء روز را برگشاد
نمود از افق آفتاب بلند * ز روى فلك پرده را برفكند
ز تأثير تدوير « 1 » هفت آسمان « 2 » * جهان كهن گشت از نوجوان
لب آفتاب از براى مراد * چو بر درگه شاه دين بوسه داد
كشيد آنچنان طبل دولت فغان * كه گفتى عيان گشت صاحب زمان
ز غريدن كوس بانگ نفير * نفس شد گره در دل چرخ پير
نبستش لب از نعره تا كرناى * دل چرخ اطلس نيامد بجاى
يل صف شكن خان رستم نشان * كه باشد چو رستم جهان پهلوان
چو تيرش عدو را هدف ساخته * عقاب فلك شهپر انداخته
چنين رأى زد بر ضمير منير * كهمانند خورشيد اقليمگير
به يك سير و دور مه و آفتاب * كند ملك برّ عرب را خراب
مران ملكرا از گروه فرنگ * بگيرد به نيروى بازوى جنگ
كند كارزارى در آن سرزمين * كه احسن برآيد ز عرش برين
بهم خوردن خان دشمن شكار * چنين داد در جنگجويى قرار
كه در ملك ميناى « 3 » مينو سرشت * پسنديده تخمى ز تدبير كشت
هامش
( 1 ) . اصل : تذوير .
( 2 ) . در حاشيهء متن ، كلمهء « اختران » آمده است .
( 3 ) . اصل : ميناء .