چنان كن كه از دادخواهى و پند * درآرى سر خصم را در كمند
گر از پند و رايت كشد سر عرب * يكى كن به چشم همه روز و شب « 1 »
بپاداش اين دستبرد گران * كه شرش نيابد به وصف بيان
جرون و تمام ديار جرون * كز استنبلش « 2 » شهرت آمد فزون
بود بر صفى خان مسلم تمام * كه او هم بود واجب الاحترام
ازين پس بود مهر او كارگر * به حكم ديار جرون سربسر
ز راه رضايش رود هر كه در * به يغما دهندش سر و مال و زر
اساسى ز بهرش جدا كن ز جاه * كه تا شهرتش سر برآرد به ماه
سپاهش معين كن از مرد جنگ * كه دايم غزاوت كند با فرنگ
كه در طالعش ديده اختر شناس * جلالى زياد از قرين و قياس
صفآرا و دانا و صاحب هنر * دلير و توانا و زيبنده فر
كرم پيشه مثل پدر در جهان * جهانگير چون رستم پهلوان
چو پردازى از كار و بار پسر * درآور به بر « 3 » عرب سر بدر
چو رفت اين چنين امرى از شاه دين * جهان شد ز نو چون بهشت برين
ز يمن شه و لطف پروردگار * بيك صبحدم شد دو عيد آشكار
يكى شادى سير و دور هلال * بتعظيم و تكريم نحويل سال
دويم طرح بزم يل نامور * پدر وار از بهر قدر پسر ( b 36 )
برومندى طالع نامجوى * نمودش چنين از در غيب روى
كنون وقت آن شد ايا نامور * كه خود را رسانى به صاحب ظفر
بپاداش همراهى غازيان * نظريابى از شاه صاحب قران
نچندان محبت بوى كرد خان * كه وصفش توانكرد در داستان
هامش
( 1 ) . منظور آنكه روز و شب را بر ايشان يكسان و سياه كن .
( 2 ) . استنبل - استانبول .
( 3 ) . اصل : ببر .