[ مجلس بيست و هشتم ] ساقىنامه
بيا ساقيا تا كشم خامه را * كنم نقشبندى اين نامه را
مى وحدتم گر رساند دماغ * طلسمى ببندم درين چارباغ
كه هر كس درين باغ چون پا نهد * چو گوهر بشب روشنايى دهد
آغاز جنگ برّ عرب و . . . « 1 » صفى قلى خان عالى نسب
ز تأثير تقدير روز نخست * قضا اين چنين بست عهدى درست
كه در زير اين طاق فيروزه رنگ * چو غازى بكافر در انداخت جنگ
پرآوازه شد چارطاق سپهر * ز شير علمها بترسيد مهر
چو شد پرچم نيزهها آشكار * ز انجم زره پوش شد روزگار
برآمد چو از ناى تركى فغان * به هم خورده شد ششدر آسمان
ملك در فلك بر دعا لب گشاد * كه گويا ز محشر قضا مژده داد
سراپاى دريا سياهى گرفت * تماشا ز مه تا بماهى گرفت ( b 35 )
چو تكبير خوان خواند تكبير جنگ * درافتاد از تخت دولت فرنگ
بساطى شد آراسته در جرون * كه جوشيدى آتش ز گرمى خون
به دريا چو عكس سنانها فتاد * سنان « 2 » شد نهنگ و بساحل افتاد
گذارا چو شد غازى از روى آب * بماهى نگر چون فتاد اضطراب
سر خان خانان لشكرشكن * ندادى امان گر ز خون ريختن
برآشفتى از موجه دريا چنان * كه سيلى زدى بر رخ آسمان
گر انصاف دارى بگو آفرين * ببازوى شيران « 3 » كه از تيغ كين
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 2 ) . چنين است در اصل .
( 3 ) . در حاشيه متن « شيرى » آمده است .