تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
هميشه زبانم ز غم بسته است * وجودم ز سر تا به پا خسته است
هراسانم از صحبت روزگار * ندارم جز از غم كسى دستيار
نه خود را به جائى توانم رساند * نه صبرى كه بتوان بيكجاى ماند
از آن داده‌ام دل بفكر سخن * كه آسوده گردد از آن جان و تن
چو باغ سخنرا نباشد خزان * ازين پس من و گفتن داستان
مرا شد چو پير سخن رهنما * روم باز اندر سر مدّعا

[ مجلس بيست و هفتم ] ساقىنامه

بيا ساقيا كامران كن مرا * بيك جام باده جوان كن مرا
چنان باده در كام جانم بريز * كه غم از دلم رو نهد در گريز
برغم زمانه زمان تا زمان * بكش باده در پاى آب روان
ز افسوس عمر گذشته چه سود * بآينده هم كى توان شاد بود
ز ماضى و مستقبل روزگار * مزن دمدمه « 1 » حال كن اختيار ( a 31 )
كسى وارسد گر باحوال خود * ز كف كى گذارد دم حال خود
مغنى بكش مى بزن عود را * مده از كف اى « 2 » نقد موجود را
كه بسيار حرف بيهوده گفت * ز سوداى بيهوده در خاك خفت
چه خواهد گذشتش بهار شباب * درين فصل در گشت گلشن شباب
و گرنه در آن برگ‌ريز خزان * نه گل هست و نه شورش بلبلان
بكش مى كه باز اين كهن روزگار * جوان شد بدور شه كامگار
هامش
( 1 ) . اصل : دم دم . دمدمه - آواز ، گفتگو ، نغاره و دهل . ( 2 ) . چنين است در اصل .