چنان شد كه از لوح دل حرف غم * ز مى شسته گرديد از بيش و كم
ز تأثير مى فرق مردان جنگ * بخوشخوانى مطرب و صوت چنگ
چنان گرم شد در هواى غزا * كه در دستشان تيغ شد اژدها
ز سر حد لاهور « 1 » تا قندهار * ز ترس سپاه شه كامگار
به چشم خلايق نمىرفت خواب * ز تب لرز انديشه و اضطراب
سرانجام هندى به جائى رسيد * كه هر يك اجل را بزر ميخريد
به پيش بزرگان از اين پيشتر * مثل بود حرف قضا و قدر
كه باشد ز تأثير ليل و نهار * گهى پا بتخت و گهى سر بدار
كنون اين مثل راست شد آنچنان * كه احسن برآمد ز كرّ و بيان
كنون رفت آوازه در هر ديار * كه بگرفت شاه جهان قندهار
چو در جنگ غازى قضا برخورد * سر هندى از تيغ هندى برد
ز روى حقيقت اگر وارسى * به سرّ قضا ره نيابد كسى
در اين كارخانه كسى پى نبرد * كه صد چون فلاطون درين فكر مرد ( a 29 )
ز دست تخيل مخور گوشمال * كه شوريدگى سر زند از خيال
[ مجلس بيست و ششم ] ساقىنامه
مغنّى بيا نغمه در كار كن * ز احوال خويشم خبردار كن
كه از مستى اين مى خوشگوار * فتاد از كفم دفتر يادگار
بده نقل معنى كه پيمان فكر * دهن تلخ گردم ز مضمون بكر
مگر كيد هندويم از راه برد * كه مستم ز صاف و كنم وصف درد
هامش
( 1 ) . اصل : لاحور .