تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
زهى ذات فرخ رخ كامران * كه روشن بود از تو چشم جهان
از آن كشتى ماه نو همچو برق * گهى سوى مغرب رود گه بشرق
كه تا حاصل آسمان و زمين * شود و اصل شاه دنيا و دين
بود چون بشاه ولايت عنان * حساب زمين و مدار زمان
بشاه جهاندار سرّ پدر * عيانست چون نور شمس و قمر
ولى واجب آمد كه هر شام و چاشت * كنم شرح احوال خود عرضه داشت
چنين باد معلوم عالم متاع * كه از تيغ كين غازيان شجاع
نكردند كارى باعداى دين * كه تاب آردش آسمان و زمين
به ماه جمادى ثانى سپاه * در احدى و عشرين ايام ماه
گرفتند در ناف هفته به زور * ديار جرون را ز نزديك و دور ( a 28 )
ز بسيارى جوشن و تيغ و خود * زره پوش گشته سپهر كبود
بود پست بر شه چو كوه گران * كه باشد بدرياى عمان روان
بهر برشه بر بسته قوم فرنگ * چهل توپ با هيبت از بهر جنگ
يكى بهر كشتى چو پيكان و تير * يكى چون كمند و چو زنجير شير
يكى همچو چوگان يكى همچو گوى * بكشتى شكستن چه سنگ و سبوى
جز از جلبت بىعدد صد غراب * هميشه روانست در روى آب
يكى حامل بار سوداگران * يكى باعث نقل آب روان
يكى گشته بر بار غلّه سبب * يكى از براى حشيش و حطب « 1 »
يكى رو نهاده بهندوستان * يكى داده از ملك مغرب نشان
ازين پس بتوفيق پروردگار * بود رونق مذهب هشت و چار
ز بر عرب تا بقشم و جرون * روان شد ز قتل عدو سيل خون
هامش
( 1 ) . حشيش و حطب - هيزم .