ز احسان آن صاحب خلق جود * ملك در فلك برد سر در سجود
قزلباش را روزى آمد به پيش * كه هر يك بيفزود انعام خويش
سران سپه را ز اعزاز [ و ] جود * سرافراز دنيى و عقبى نمود
گروهى كه شد كشته در كارزار * باولادشان ماند اين يادگار
كز انعام هر ساله آن صف پناه * كرم كرد بر طفل شير سپاه
نشد از عطايش كسى نااميد * ز ارباب غازى و جمع شهيد
بنزد بزرگان كسى يافت نام * كه از زور بازوى خود خواست كام
ز مردانگى يافت شخصى مراد * كه از جان شيرين نياورد ياد
سر اندر كف دست خود هر كه ديد * ز سربازى خود به مقصد رسيد
زهى صف پناهى كه حرف كرم * از امروز تا دور جمشيد جم
مشخص نشد در تمام ديار * تو كردى كرمرا بخلق آشكار
ز حاتم شده اين مثل داستان * كه چون او نيامد كسى در جهان
بحاتم اگر بود شان كرم * بگو كز كجا داشت تيغ و علم
درين روزگار از غلامان خان * هزاران چو حاتم بود در جهان ( a 30 )
ز جودش هميشه سند بر سخن * كه چون خان لشكركش بتشكن
چو هرموز را از فرنگى بجنگ * درآورد چون شير در زير چنگ
ولد خان به سلطانيش « 1 » برگماشت * كه صد چون ولد خان به دو چشم داشت
چو خان نهاوند يعنى حسن * فكندش ز خانى شه صفشكن
تمام سپاهش ز برنا و پير * فتادند از اوج رفعت به زير
ولد خان چو با وى خرد گشت يار * شدش خان دوران خداوندگار
بآبادى قلعه و شهربند * كه ضرب قزلباشش از پا فكند
هامش
( 1 ) . منظور اعطاى مقام سلطانى يعنى منصبى كه مخصوص نواحى مرزى بوده است . لذا پس از فتح هرموز ولد خان حاكم آنجا شده است .