ز تحسين و صلوات كرّوبيان * بطاق دو ابروى نوّاب خان
دل بحر اخضر درآمد به شور * به دريا درّ افزود و در ديده نور
چو مفتاح قلعه بفتاح رسيد * شد انّا فتحنا بفتحش كليد
معرّف بدين مژده بر پاى خواست * بخواند آيه افكند از بند راست
مؤذن ز تمجيد خير العمل * بياميخت با هم لبن با عسل
غزاوت كشان در خروش آمدند * بمانند دريا به جوش آمدند
شكستند آئين زنّار را * فكندند ناقوس كفّار را
بفتح جرون شد چو حق رهنمون * نه بت ماند و نه بتكده در جرون
بآئين دين نبى و ولى * كه باشد سر شير مردان على
به شهر جرون خان صاحب قران * بزد سكّه پادشاه جهان
درآمد ز قلعه فرنگى بدر * همه نيم جان و سراسيمه سر
ز گرد چليپا فكنده تمام * نهاده بهم دست از خاص و عام
فرو برده سر در گريبان همه * بجيب از نظر اشكريزان همه
كشيدند خود را به يك گوشهاى * نه فكر رهى نى غم توشهاى
عروسان ناشوى ديده فرنگ * شدند ايمن از لعب چرخ « 1 » پلنگ
گرفتند از انگشتر زينهار * خط راحتى تازه از روزگار
كه تركان به يغماى آن گلرخان * نپرداخت از بيم شمشير خان
چو خالى شد آن انجمن از نبرد * صبا برد مژده زمردى مرد
بهر سرزمينى بهر منزلى * كه تا شاد گردد هر اهل دلى
رسد چون بهر گوش حرف هلاك * شود دوست شاد و عدو خشمناك
دهد قلب او دوستان را كلاه « 2 » * كند لفظ او خصم را خاك راه « 3 »
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .
( 2 ) . چنين است در اصل .
( 3 ) . اصل : خاكراه .