به پا چون علمدار روز ايستاد * درفش سياه شب از پا فتاد
براى امان خواهى قلعه دار * فرستاد سادات را نامدار
خديو جهان مير روشن ضمير * كه باشد ضميرش چو مهر منير
ابو العلم ايّام سيد حسن * كه باشد مسيحاى عهد سخن
مسيحى كه چون دل بعرفان دهد * ز معنى به جسم سخن جان دهد
در آن قلعه كاندر سراى جهان * نداده خرد از نظيرش نشان
چو داخل شد آن سيّد با صفا * صفا يافت رخسار ارض و سما
كپيتان به پيش آمد و برهمن * زبان را گشادند اندر سخن
كه در كار هر كس كه برگشت سخت * شود پيش چشمش چو تابوت سخت
يكى را فلك چون در آرد ز جاى * سراسيمه گردد ز تدبير و راى
بما از سيهكارى روزگار * درين جنگ قلعه نشد بخت يار « 1 »
چو شد لشكر خان نبرد آزما * زمين لالهگون گشت از خون ما
ز ما مردمانى كه جان بردهاند * بغايت پريشان و افسردهاند
ز زخم خدنگ و ز ضعف بدن * فكنده به گردن تمامى كفن
نه اهل بهشتند و نى اهل نار * و ليكن چو نيرانيان خوار و زار
شده ميخ صورت ز سر تا به پا * كزيشان تمامى ز جور و جفا
در اين قلعه آماده رنج و بلاست * نه قلعه بود بلكه ماتم سراست
نه اهل بهشتند و نه دوزخى * و ليكن تمامى شده برزخى
نه سر ماند و سامان در اين كارزار * نه چشم اميدى بيار و ديار
متاعى كه ما را در اين قلعه بود * بافكندن برجش آتش ربود
كنون قلعه بىمتاع جهان * چه فيضى رساند بنواب خان
هامش
( 1 ) . اصل : بختيار .