بدانجا كه هستند رزمآوران * كزين پس محبت بود در ميان
جواب آمد از نطق رهبان پير * كه افتادگانرا توئى دستگير
نباشد چو بر قاصدان كند و بند * سخن گه پسندست و گه ناپسند
گنه كار اگر حرف بى جا زند * ز درد دل ناشكيبا زند
. . . « 1 » بحرفآوران * كه لافند از گفته ديگران
كه ايلچى برسم پيامآورى * زبان بست از نام و نامآورى
[ مجلس بيست و دوم ] ساقىنامه
بيا ساقيا گوهر شبچراغ * كه تا برفروزم چراغ دماغ
در اين گرم هنگامه چون سر كنم * همه انجمن را منوّر كنم
شود گر بكام دلم تار چنگ * سخن را ز معنى دهم زيب و رنگ
كند گر مرا چارهاى چاره ساز * ز ساز معانى شوم بىنياز
مرا قدر گفتار از ان برتر است * كه در وصف چون غايت گوهر است
سخن را باندازهاى بگذرد « 2 » * كه بر صحتّش اعتبارى برد
در گرفتن قلعه و امان خواهى باقى ماندگان كفار و تكبير فتح خواندن
چو خورشيد از اين ملك تشويش و عيب * فرو برد سر در گريبان غيب
شب از قرص مه بست پيرايهء * چو اخذ چراغى ز همسايهء
طلايه نشست از دو لشكر ز پاس * دل هر دو صف گشت جمع از هراس ( a 25 )
غنودند تا صبح رزمآوران * ز خواب حضور و ز رطل گران
هامش
( 1 ) . به اندازه دو كلمه افتادگى دارد .
( 2 ) . چنين است در اصل .