تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
در ايران زمين بلكه در هر ديار * بلندست آوازهء بنكسار
ازين پس عجب گر رسد كاروان * در اين شهر ويرانه از ترس خان
چو بر هم زد اين جنگ بازار را * ز كشتن چه حاصل گنه كار را
ز نواب خان رخصت ما بخواه * كه ما را به خاك كف پاى شاه
ببخشد بيكباره از مرد و زن * كزين پس گذشتيم از اين انجمن
از ايشان چو اين حرف سيد شنيد * باميد ايشان همين راى ديد
رسانيد خود را بنواب خان * در درج گوهر گشاد از بيان
چنان كرد پاسخ به خوبى ادا * كه جمعى رسيدند پر مدّعا
چو بشنيد آن بت‌شكن راى مير * گرفتش بفال آن سخنهاى مير
رضا داد تا آن گروه فرنگ * كه جان برده بودند از پيش جنگ
ز قلعه درآيند بىبيم جان * كه بر جانشان داد تيغم امان
مرا حلقه‌اى هست در گوش هوش * كه آن حلقه گر دست يابم به گوش ( b 25 )
كه دشمن چو بر تيغت آرد پناه * به تيغت سپارش كه عف « 1 » شد گناه
چو دشمن بتيغ تو خود را سپرد * ترا بس همان رطبه « 2 » در دستبرد
گر او دشمنى را بگيرد ز بر * جزايش دهد قادر دادگر
چو خان رسم جمشيد را تازه كرد * جهانرا بهمت پرآوازه كرد
بنامش شكست آن طلسم جرون * كه هرموز ببستش به چندين فسون
ز غرّيدن كوس كيمخت پوش * درافتاد بر چرخ اطلس خروش
ز تكبير پيوسته صوفيان * كه خط امانست و روح و روان
سر آواز اللّه اللّه دين * شنيدند كروبيان اجمعين
دعاى شهنشاه عالم پناه * روان گشت بر ساق عرش إله
هامش
( 1 ) . در اصل « عف » آمده كه مراد عفو است . ( 2 ) . چنين است در اصل كه منظور رتبه است .