تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
كه جان چون نماند بماند نشان * ز نام‌آوران نامى اندر جهان
نباشد بجنگم ازين پس درنگ * من و تيغ خونريز و جان فرنگ
فرنگى كه اين حرفهاى عتاب * چو بشنيد از خان عاليجناب
زبان برگشاد آن سيه روزگار * بگفتا كه اى خان گردون وقار
وزين حرف يكذرّه خوشباش نيست * كه رحمى بتيغ قزلباش نيست
مرا بود قصد اينكه از راى صلح * بماند در اين معركه جاى صلح
ازين پس كه خونى شود در ميان * شده باعثش قهر نواب خان
به خون ريختن چون ترا مدعاست * حكايات هرموز چون كربلاست
در اين جنگ با ما نشد بخت يار * دريغ از جفاكارى روزگار
در آن قلعه هستند جمعى جوان * كه هر يك چو رستم بود پهلوان
نباشند [ راضى ] « 1 » به صلح و صفا * ولى سر نپيچند از راى ما
شما را چو باشد سر كارزار * سر ما و اين راه ايا نامدار
چو دارد قزلباش ميلى بجنگ * به جائى نرفتست توپ و تفنگ
كسى ترسد از صحبت كارزار * كه او هست عاجز ز مرد و مدار
بقلعه بريم ار چهل سال سر * نيايد پريشانى اندر نظر
درين حرف هر كس ندارد يقين * به عين اليقين گو بيا و ببين
جواب از لب صاحب عدل و داد * ازين حرف سنجيده بگرفت ياد
كه بر هر كه دادند مردان سلام * جوابش عليك آيد از خاص و عام
محبت باهل محبت كنند * نه هر آنكه بر اهل دين دشمنند
چو حرفت ز پايان معنى گذشت * نباشد ترا رخصت بازگشت
تو با ما بسر كن صباحى بشام * كه تا قاصد ما رساند پيام
هامش
( 1 ) . افتادگى در متن كه به قياس واژهء « راضى » خوانده شد .