چنين گفت كاى رهزنان فرنگ * شما را دلى هست مانند سنگ
درين بندر از دستبرد شما * نياسوده يكروز خلق خدا
مجاور دهد بر مسافر خبر * كه فرياد ازين قوم پر شور و شر
مسافر دهد بر مجاور جواب * كه دريا جحيم است و كافر عذاب
بدين رزم هستم من اميدوار * كه بر مستحق حق بگيرد قرار
سراپاى عالم گرفته خبر * كه شهر جرون گشت زير و زبر
چو از جنگ لشكر بپرداختند * جرونى ز نو در جرون ساختند
كنون مىرود التماس از فرنگ * كه ما را دگر نيست ياراى جنگ
بدين عقل معقول و فكر يقين * گرفتند سرخانه كبر و كين
ازين راى و تدبير و اين اعتبار * نهاديد سر در سر كارزار
بشيران هر آنكس دليرى كند * چو شيران ببايد كه شيرى كند ( b 58 )
دگر نه بميدان كين تاختن * سرافكندنست يا سر انداختن
[ مرا ] « 1 » نيست در كار خود اختيار * كه ميترسم از سايه كردگار
چو شاه جهان وارث حيدرست * مرا سايهء لطف او بر سر است
بفرمان آن دادخواه جهان * شما را زمانى دهم من امان ( a 59 )
كه از مذهب عيسوى بگذريد * بدين محمد پناه آوريد
و گرنه به حق خداى جهان * كه دشمن ز تيغم نبردست جان
نيايد زر و زيورم در نظر * كه زيور بود چشم جان گنج زر
كسى را كه جان هست گو زر مباد * كه زر همچو شداد دارد به ياد
بود قوت تيغم سر دشمنان * نه مال و منال و خراج جهان
مرادم ز افشاندن تيغ تيز * بود شهرتى بهر جان عزيز
هامش
( 1 ) . افتادگى در متن كه به صورت قياسى « مرا » خوانده شد .