تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧

سخن در صف آرايى لشكر و در آمدن موذن ايلچى با صاحب لشكر

به آهنگ زابل دم كرّه ناى * درآورد شير ژيان را ز جاى
بفيروزى روز و فال ظفر * چو صف بست لشكر بمدّ نظر
بيامد سپهدار شاه جان * بديوانگه خويشتن در زمان
نبرد آزمايان آن صف پناه * فكنده دو چشم تماشا به راه
علمدار عالى بجاى قدم * نهاده سر خود بپاى علم
رخ قبضه تيغ دشمن شكار * عيان بود چون اژدر شاخدار
تفنگان گردن شكن جابجا * نهاده سر اندر سر و دشنه‌ها « 1 »
فرو برده داروى آتش‌فشان * كمند زبان آتشين بر ميان
ز صنع خداوند لوح و قلم * بود ناف هر نفسى اندر شكم
ز پهلوى آن افعى جان ستان * بود نافى و مشكش اندر ميان
ز آزارش آهوى نافه فكن * فتاده بدشت ختا و ختن
خدنگ افكنان بهر فال شكار * بتركش زده تير زهر آبدار
كمانها بفرمان شيران مست * گرفته گلوى كمانرا بدست
چپ و راست گرديده تير و كمان * نظر بسته بر سينه دشمنان
مثال الف نيزه آبدار * شده راست اندر كف نيزه‌دار
همه راكب مركب و خوشخرام * كه بگذشتى از باد در صبح و شام
بصف سپاه مظفرنشان * چو شد خان عالم نظاره‌كنان
فرنگان دگر باره پيش آمدند * بامدادى قوم و خويش آمدند
باميد صلح آن سه مرد فرنگ * به نواب كردند اظهار جنگ
درآمد ز جا خان لشكرشكن * به آن مردمان گشت گرم سخن
هامش
( 1 ) . اصل : دشتها .