نباشد گر از ترس من در زمان * زند لشكرم آتش اندر جهان
پس از مصلحت ديدن طرح رزم * قضا زد ز نو بر هم آئين بزم
ز سر پاش « 1 » فولاد و از ضرب دست * سلح شور را بس كه آمد شكست
سر چرخ اطلس بشور آمده * از آن در اثر بىشعور آمده
بكيوان فرخنده فرمود خان * كه وارس بهرموز و هرموزيان
خبر پرس از پردود از فرنگ * كه باشد بصلحش سرى يا بجنگ ( b 57 )
در قلعه بستن به روى سپاه * چه سودى دهد چون اجل يافت راه
درآمد ز جا آن جوان دلير * به دريا بيفكند خود را چو شير
چو از ورطه خود را بساحل رساند * رسيدش به جائى كه حيران بماند
زمينى فتاده در آنروى آب * كه خاكش بفولاد دادى جواب
حصارى در آن سر به سر وهم و شك * كه بودى ز حدّ شما تا سمك
در آن خيل انديشه را ره نبود * كس از حال آن قلعه آگه نبود
به خاك افكنش ديدهء مهر و ماه * فتادى كه از سهو گشتى سپاه
كه آمد ز درياى جوانى بدر * كه بگريزد از هيبتش شير نر
نمايد ز ره در بر آبخوان * چو اختر كه بنمايد از آسمان
قوى طالع آمد چو از اخترش * رسيده تو گويى بكيوان سرش
درآمد باردوى خان زمان * جوان دلاور چو شير ژيان
شكوهش زيادست از اسفنديار * ندانم كه آمد ز بهر چكار
مشخص نه تا او چه دارد خبر * كه در لشكر افتاده غوغا دگر
كپيتان برسم پيامآورى * روانكرد از قلعه نامآورى
بطرزى درآمد بلشكر نمود * كز افسون دل اهل دلرا ربود
هامش
( 1 ) . اصل « سرپاس » به معناى گرز گران و عمود آمده است .