خرابم من از بهر ناموس و نام * بجام دگر كن خمولم « 1 » بنام « 2 »
كه يكباره باشم ز مستى چنان * كه باشد زبانم ز گفتن گران
آمدن ايلچى اهل قلعه با التماس و امانخواهى
نخستين ازين بزم آراسته * كه موجود بينى ز هر خواسته
مى و مطرب و ساقى ارغوان * تو مهمان جانرا غنيمت بدان ( a 56 )
چو او راضى از ميزبانى تست * تو در خدمت او مكن راى سست
چو فرمان دهد چين بر ابرو مزن * بجان صاف دل باش و بشنو سخن
فتاده چو عزمش براى عزيز * مينداز ويرا ز راه تميز
مكن ضايع اوقات در ملك تن * كه دلرا دژم مىكند راى فن
خدا ترس باش و عبادت گذار * كه تا در قيامت شوى رستگار
به حق باش با حق مكن دير ديد * نه بر صورتى كش مصور كشيد
مران بندهاى كو شود بتپرست * نه خشمش به حق باشد و دل بدست
چو بيرون رود از ره بندگى * دهد جان بعنوان شرمندگى
مشو غرّه بر خويش گاه حضور * كه روزى شوى عاقبت بيحضور
مدد خواستن وقت راحت طلب * نه وقتى كه افتى برنج و تعب
ز عاليتر از خود مشو روبروى * خصوصا كسى كو بود تندخوى
كسى راه دريا نبندد به سنگ * بافسون رهايى نيابد ز جنگ
كنون دست داده بهرموزيان * چنين پندى از گفتهء راستان
كه چون دست شاه ولايت پناه * جرون را گرفت از ظهور سپاه
ز بازوى اقبال و تيغ مراد * سپاه از هنر داد مردى بداد
هامش
( 1 ) . خمول - گمنامى .
( 2 ) . چنين است در اصل . هر چند محتمل است « تمام » باشد .