منادى برآمد ز شيرافكنان * كه چون نيست پيكارى اندر ميان
از ايشان سرموئى ار كم شود * بجان بازيش چرخ درهم شود
تمامىّ اعراب يزدانپرست * رساندند چون دست بيعت بدست
قزلباش را تيغ الماس گون * بپيچد بر پهلو از بهر خون
يكى از قزلباش شمشيرزن * كه مشهور بود اندران انجمن
گرفتار مرغولهاى « 1 » شد چنان * كه دادش بمرغوله جان در زمان
چو اين حرف بر گوش سلطان رسيد * سرشرا ز بهر سياست بريد
چو خون مرآن نوجوان ريختند * سرشرا بدروازه آويختند
فكندى نظر هر كه در روى وى * فتادى ز داغ از كفش جام مى
بيغما كسى چون شود شادمان * كه جانش بيغما رود در زمان
دگر باره سلطان فيروز جنگ * به دريا روان شد بسان نهنگ
چو سوى حصار آن دلاور بتاخت * خميس و سپاهش بخلعت نواخت
خوشا حال آن مردمى كز قضا * نيايد بر احوال ايشان بلا
هر آنكس كه آرد از آن فرقه ياد * بگويد كه عاقبتش خير باد
مهين عاقبت خيرى اندر جهان * دهد فيض بر روح پير و جوان
و گرنه درين عالم بىدوام * نماند ز آثار هر فرقه نام
[ مجلس بيستم ] ساقىنامه
بيا ساقى از بهر عيش و نشاط * بيفكن ز جام مرصع بساط
من از باده مست خونخوارهام * بجام الهى بكن چارهام
هامش
( 1 ) . مرغوله - موى مجعد . ظاهرا منظور زن است .