تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
ز طغيان باران بهر انجمن * نبودى ره رفتن و آمدن
چو از موسم قوس روزى گذشت * نماندش تحمل دران پهن دشت
بمير بنادر بفرمود خان * كه سردار لشكر شود در زمان
سوندوك چو اين معنى از خان شنيد * تو گفتى سرش بر ثريا رسيد
دعا گفت و خود را بكشتى رساند * شب و روز كشتى به دريا براند
بيكروزه‌اى بر چو آمد سپاه * جهان شد به چشم سپاهى سياه
برآشفت دريا ز طوفان چنان * كه موجه زدى لطمه بر آسمان
در آن ورطه لنگر بينداختند * همه با قضاى خدا ساختند
دوئى از شب و روز شد بر طرف * در آنجا كه سر بود بر روى كف
نديدى كسى از ستاره نشان * يكى شد ز طوفان زمين و زمان
عساكر چو از قشم رفتند پيش * ز طوفان دل جملگى گشت ريش
در آن ره بيكهفته طوفان گرفت * بقسمى كه تب لرزه بر جان گرفت ( a 54 )
چو شد بر طرف موج طوفان ز آب * روانشد ز لارك تمام غراب
صد و ده غراب از غراب گران * جز ار جلبت و برشهء بيكران
برفتند چندان در آن روى آب * كه در روى دريا فتاد آفتاب
شدى آفتاب فلك چون عيان * عيان بود در ديده مردمان
كه غرب و طلوعش ز صنع خدا * نبودى چو موجه ز دريا جدا
دليل ره جنگ برّ عرب * كه بودى يكى مير عالى نسب
هرانكس كه ديدى ورا صبح و شام * بگفتى كه سيد محمد سلام
چنين گفت كه اوّل بدّ به رويم * كه تا ره شود خالى از ترس و بيم
خميس عرب چون در آنجا سرست * پدر بر پدر چون سرلشكر است
گر از تيغ غازى نخواهد امان * هلاكش كن از خنجر جان ستان
به نزديكى كوه امّ البنات * كز آن ورطه كس كم نيابد نجات