زحل تيغ هندى كشيد از نيام * ز سرهنگ گردون گرفت انتقام
رخ اختر صبح گشت آشكار * بجايى طلايه گرفتش قرار
چو ديدند آن شيروان سپهر * كه شد آشكار از افق قرص مهر
بافسون چو هندو دگرگون شدند * ز ميدان افلاك بيرون شدند
فرنگان مكار بىاعتبار * چنين داده بودند با خود قرار
كه يكباره شد كار اسلاميان * ز راى و ز تدبير جنگآوران
براى تماشا صغار و كبار * دويدند بالاى برج حصار
ولى غافل از صحبت غازيان * كه از همت خسرو مؤمنان
نديدند از آن فتنه يكذره باك * به يارى الطاف يزدان پاك
چو گشتند فازغ ز آسيب تن * ز بهر تلاقى ارباب فن
دليرى كه در درست او شاهباز * شود از سر تربيت سرفراز
هماى سعادت بفرمان اوست * جوانمردى آئين احسان اوست
به پيش نظر كردهء شاه دين * عزيزست چندان كه مؤمن بدين
بمانند افراسياب زمان * بنقب اندرون شد گذارا چنان
رساندند در جوف ان نقبها * ز پروردهء پيكر اژدها
در آنجا كه بودند آنكافران * بخوشحالى دل نظارهكنان
به باروت « 1 » چون تاب آتش رسيد * بيكباره آتش علم بركشيد
چنان برج را كوفت در يكدگر * كه يكباره گرديد زير و زبر
چو آن كافران در جهنم شدند * تمام قزلباش خرم شدند ( b 53 )
بقوم عدو شيون اندر برفت * قضا صحبت جنگ از سر گرفت
خبر برد در دم بنواب خان * كه آتش درافتاد بر دشمنان
هامش
( 1 ) . اصل : بباروط .